باران عشق

مکتب زوری


این هم دوبیتی جدید بنده حقیر ؛ البته با حال و هوایی متفاوت نسبت به سایر کارهام !


نه ساغر و ساقیّ و نه جامیّ و نه حوری

نه سرو گل اندام و نه جشنی ، نه سروری

در اوج جوانی به خدا هیچ ندیدم !

جز محتسب و واعظ و جز مکتب زوری ...

 

+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1393ساعت 0:45  توسط سياوش سالاریان  | 

فکرش را نکن



گیسوانت زیر باران، عطر گندم‌زار

فکرش را بکن!


با تو آدم مست باشد تا سحر بیدار

فکرش را بکن!


در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سال‌ها


بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار

فکرش را بکن!


سایه‌ها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک


خنده خنده پر شود خالی شود هربار

فکرش را بکن!


ابر باشم تا که ماه نقره‌ای را در تنم پنهان کنم


دوست دارد دور هر گنجی بچرخد مار

فکرش را بکن!


خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر


تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار

فکرش را بکن!


از سماور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را


بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار

فکرش را بکن!


اضطراب زنگ، رفتم واکنم در را، که پرتم می‌کنند


سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار

فکرش را بکن!


ناگهان دیوانه‌خانه  و پرستاری که شکل تو نبود


قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار!

فکرش را نکن...


غلامرضا سلیمانی


+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 22:1  توسط سياوش سالاریان  | 

خرابم بی‌تو


ای مونس روزگار ! چونی بی من ؟

ای همدم غمگسار ! چونی بی من ؟

من با رخ چون خزان ، خرابم بی‌تو

تو با رخ چون بهار ، چونی بی من ...؟

مولوی

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1393ساعت 17:31  توسط سياوش سالاریان  | 

بیزار


هم از سکوت گریزان ، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم ! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم ! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام 
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده 
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است 
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
از این سکوت گریزان ، از آن صدا بیزار...

فاضل نظری

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1393ساعت 0:50  توسط سياوش سالاریان  | 

حراج عشق


سخن هرگز بدین شیرینی و لطف و روانی نیست

خدارا ، شهریار ! این طبع جوی آب را ماند

واقعا تک تک بیت های این شعر ، شاه بیتن.
بعضی شعرای شهریار منو دیوانه میکنه !

 

چو در بستی به روی من ، به کوی صبر رو کردم

چـو درمانم نبخشیدی ، به درد خویش خـو کردم

چرا رو در تو آرم من ، که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیـالـت سـاده دل تر بود و با ما از تو یکرو تـر

مــن ایـن ها هـردو با آیـیــنه دل روبـرو کــردم

فـشردم بـا هـمه مستی به دل سنـگ صبـوری را

ز حــال گــریـه ی پنـهان ، حـکایت بـا سبـو کـردم

فـرودآی ای عـزیـز دل ! کـه مـن از نقش غیر تـو

ســرای دیده با اشـک ندامت شسـتـشو کــردم

صفـایـی بـود دیـشب بـا خیـالت خـلـوت مــا را

ولـــی مــن بـاز پنـهانی تـو را هـم آرزو کـردم

مـلول از نــالـه بـلـبل مبـاش ای بــاغبـان ! رفـتـم

حـلالـم کـن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تـو بـا اغـیـار پیش چشم من می در سبـو کـردی

مـن از بیـم شمـاتت گـریه پنـهان در گلو کردم

حـراج عشـق و تــاراج جـوانـی وحشـت پـیـری

در ایـن هنگام من کاری که کردم یاد او کردم

از ایــن پـس شهـریـارا ! مــا و از مـردم رمیدنـها

کـه مـن پیـونـد خـاطـر با غزالـی مشک مو کردم...

 

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1393ساعت 0:38  توسط سياوش سالاریان  | 

زلف و خال



همان بازی کنم با زلف و خالت


که با من می کند هرشب خیالت

 

نظامی


+ نوشته شده در  نهم شهریور 1393ساعت 0:45  توسط سياوش سالاریان  | 

سرای بی کسی


بعضی شعر ها بارها و بارها از جلوی چشممون رد میشه و میره بدون اینکه احساس خاصی در ما ایجاد کنن .

ولی یه بار پیش میاد که به همون شعر تکراری یه جور دیگه نگاه میکنی ؛

با گوشت و پوست و خونت لمسش میکنی...

مثه خیلی چیزای کلیشه ای و تکراری که در یک لحظه نگاهمون نسبت بهشون عوض میشه.

به قول آقای فاضل نظری : 
یکبار به من قرعه عاشق شدن افتاد
یکبار دگر ، بار دگر ، بار دگر ، نه !

 

سرای بی کسی - شعری  آشنا از هوشنگ ابتهاج :

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمی کّند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار 
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندرو به غیر غم 
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست 
اگر نه بر درختِ تّر کسی تبر نمی زند...

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1393ساعت 1:10  توسط سياوش سالاریان  | 

پاسخ پیر خرد


خودم زیاد به شعر نو علاقه ندارم ، ولی از آهنگ این شعر خوشم اومد .
شعر ((پاسخ پیر خرد)) اثری از هاشم جاوید :


پیر خرد یک نفس آسوده بود. 


خلوت فرموده بود.

کودک دل رفت و دو زانو نشست ،

مست مست ...

گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟

گفت: هست.

گفت که ای خسته ترین رهنورد،

سوخته و ساخته ی گرم و سرد ،

بر رخت از گردش ایام گرد ،

چیست برازنده ی بالای مرد؟

گفت : درد !

گفت: چه بود این همه دانندگی ،

راست ترین راستی زندگی؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود ،

سخت در اندیشه فرو مانده بود.

ناگه از شاخه ای افتاد برگ ،

گفت : مرگ !

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1393ساعت 15:0  توسط سياوش سالاریان  | 

قرص ماه

 

 دوری مادامی مجنون ز لیلا خوشتر است                                  

                                   چهره یوسف ندیدن بر زلیخا خوشتر است

عاشقان را طاقت دیدار قرص ماه نیست                                     

                            دیدن روی چو ماه تو ، به رویا خوشتر است...

کوچیک شما - سیاوش سالاریان

*مصرع سوم تلمیح داره به اعتقادی خرافی (شایدم علمی!) که میگه : دیوانه چو در ماه بنگرد، دیوانه تر شود!!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 21:25  توسط سياوش سالاریان  | 

این شهر چه شهریست ؟

 

بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل

به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست

ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست

رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر

کاندرین شهر طبیب دل بیماری نیست

به جز از بخت تو و دیده من در غم تو

شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست

گر هما را ندهد ره به در صومعه شیخ

در خرابات مگر سایه دیواری نیست ...؟

همای شیرازی

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1393ساعت 2:40  توسط سياوش سالاریان  | 

زلف پریشان


ابیات زیر از سروده های بنده حقیر میباشد!

 

چه کنم تا که ببینم لب خندانش را ؟

آن مه گم شده در زلف پریشانش را

بکش ای باد ، ز روی مه من طره او

تا به قلبم بزند ناوک مژگانش را


+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1393ساعت 1:36  توسط سياوش سالاریان  | 

عاشقت شدست

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است


ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است


پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله قفسی عاشقت شده است


 آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است...


فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1393ساعت 15:26  توسط سياوش سالاریان  | 

جوانی

 

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده ى جوانى از این زندگانیم ...

شهریار

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1393ساعت 18:58  توسط سياوش سالاریان  | 

بیشه ما


همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما 

کوه ما سینه ی ما ، ناخن ما تیشه ی ما

شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری

همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ی ما

بهر یک جرعه ی می منّت ساقی نکشیم

اشک ما باده ی ما ، دیده ی ما شیشه ی ما

عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش

هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما...

ادیب نیشابوری

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1393ساعت 12:27  توسط سياوش سالاریان  | 

سر به مهر


تا بپیوندد به دریا ، کوه را تنها گذاشت 

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هر که ویران کرد ، ویران شد در این آتش سرا
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را نهاد

اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت...

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1393ساعت 15:22  توسط سياوش سالاریان  | 

مطالب قدیمی‌تر